بهترین آموزشگاه زبان انگلیسی شیراز
غذا فقط یه نیاز نیست، یه فرهنگه! تو دنیای انگلیسی هم کلی اصطلاح باحال راجع به غذا وجود داره که زبون رو شیرین تر میکنه. بیا با هم تو این دنیای خوشمزه قدم بزنیم و اصطلاحاتی که از دنیای غذا الهام گرفتن رو یاد بگیریم.
غذا فقط یه نیاز نیست، یه فرهنگه! تو دنیای انگلیسی هم کلی اصطلاح باحال راجع به غذا وجود داره که زبون رو شیرین تر میکنه. بیا با هم تو این دنیای خوشمزه قدم بزنیم و اصطلاحاتی که از دنیای غذا الهام گرفتن رو یاد بگیریم.
موسسه زبان پارسا کنارتونه تا این اصطلاحات رو با معنی و کاربردشون یاد بگیری. پس با ما همراه باشید و یه سر به سایت موسسه زبان پارسا بزنید و انگلیسی رو با لذت یاد بگیرید!
اصطلاحات خوشمزه انگلیسی درباره غذا
یه لیست خوشمزه از اصطلاحات انگلیسی مرتبط با غذا رو براتون آماده کردیم، با ترجمه و کلی توضیح:
| اصطلاح انگلیسی | ترجمه فارسی | توضیح |
|---|---|---|
| Big cheese | آدم مهم، شخص مهم | یه آدم خیلی مهم و تاثیرگذار. |
| Piece of cake | خیلی آسان، راحت مثل آب خوردن | کاری که خیلی آسونه. |
| To cook up a storm | آشپزی کردن به میزان زیاد، عالی آشپزی کردن | پختن غذا زیاد، مخصوصا واسه یه جمع. |
| Worth one’s salt | ارزش داشتن، شایسته | لایق حقوق و جایگاه خودت بودن. |
| Not worth a hill of beans | بیارزش، مفت نمیارزد | وقتی یه چیزی خیلی بی ارزشه. |
| Out of the frying pan into the fire | از چاله به چاه افتادن | از یه وضعیت بدتر به یه وضعیت خیلی بدتر رفتن. |
| When life gives you lemons, make lemonade | از شرایط بد بهترین استفاده را بردن | وقتی زندگی بهت لیمو داد، لیموناد درست کن! یعنی از شرایط بد یه فرصت خوب بساز. |
| Whet your appetite | اشتهابرانگیز شدن، برانگیختن اشتها | میل و علاقه رو زیاد کردن (معمولا به غذا). |
| To stir the pot | ایجاد شلوغی، دردسر درست کردن | یه دعوا راه بندازی یا یه مشکلی ایجاد کنی. |
| Half-baked idea | ایده نپخته، خام | یه ایده که هنوز خوب بهش فکر نشده. |
| That’s the way the cookie crumbles | این است روال زندگی، این است قانون طبیعت | وقتی یه اتفاقی میفته که نمیشه جلوشو گرفت. |
| Walk on eggshells | با احتیاط رفتار کردن، با ملاحظه رفتار کردن | با یه نفر خیلی آروم و با احتیاط رفتار می کنی چون ممکنه ناراحت بشه. |
| Take with a grain of salt | با تردید پذیرفتن، با دیده شک و تردید نگاه کردن | یه حرفی رو با شک و تردید قبول کنی. |
| You can’t make an omelet without breaking eggs | بدون فداکاری، موفقیت حاصل نمیشود | واسه موفق شدن باید یه سری چیزا رو فدا کرد. |
| Upset the apple cart | بر هم زدن نظم، خراب کردن اوضاع | یه وضعیتی رو به هم بزنی و مشکل درست کنی. |
| Cry over spilled milk | برای چیزی که نمیتوان تغییر داد، گریه کردن | برای یه اشتباهی که دیگه نمیشه درستش کرد، ناراحت باشی. |
| Put it on the back burner | به تعویق انداختن، در اولویت بعدی قرار دادن | یه کاری رو بذاری برای بعدا. |
| In a nutshell | به طور خلاصه، در یک کلام | خلاصه و مفید. |
| Cup of tea | باب میل، مورد علاقه | یه چیزی که خیلی بهش علاقه داری. |
| Not my cup of tea | باب میل نبودن، مورد علاقه نبودن | چیزی که دوستش نداری. |
| Cherry-pick | بهترینها را انتخاب کردن | از بین گزینه ها، بهترین ها رو سوا کنی. |
| Bite the bullet | تحمل کردن شرایط سخت، دندان روی جگر گذاشتن | یه شرایط سخت رو تحمل کنی. |
| Icing on the cake | تکمیل کننده زیبایی، قشنگی دوچندان | یه چیز خوب که یه چیز خوب دیگه رو بهتر میکنه. |
| Sour grapes | تلخکامی، حسرت داشتن | به چیزی که نمیتونی داشته باشی حسادت کنی. |
| Eat humble pie | متواضع بودن، پشیمانی | معذرت خواهی کنی و اشتباهت رو قبول کنی. |
| Fruits of one’s labor | ثمره زحمات، نتیجه تلاشها | نتیجه کار و تلاشت. |
| Butter someone up | چاپلوسی کردن، پاچهخواری | واسه اینکه یه لطفی از کسی بگیری، ازش تعریف کنی. |
| Small potatoes | چیزهای بیاهمیت، جزییات | چیزای کوچیک و بی اهمیت. |
| Eat crow | به اشتباه اعتراف کردن، خجالت کشیدن | اشتباهت رو با سرافکندگی قبول کنی. |
| To eat someone out of house and home | خوردن بیش از حد در خانه کسی | توی مهمونی، خیلی زیاد غذا خوردن. |
| Curry favor | خوشخدمتی کردن، جلب توجه کردن | واسه اینکه کسی ازت خوشش بیاد، مهربون باشی. |
| As cool as a cucumber | خیلی آرام و ریلکس بودن، خونسرد بودن | خیلی آروم و ریلکس باشی، حتی وقتی اوضاع خوب نیست. |
| Easy as pie | خیلی آسان، ساده مثل آب خوردن | خیلی آسون! |
| Cool as a cucumber | خیلی خونسرد، آرام | وقتی استرس داری آروم باشی. |
| Sell like hotcakes | خیلی سریع فروش رفتن، مثل نقل و نبات فروش رفتن | خیلی زود فروش بره. |
| In the soup | به دردسر افتادن، گرفتار شدن | توی دردسر باشی. |
| In a pickle | در مخمصه، در موقعیت دشوار | توی یه وضعیت سخت گیر افتادی. |
| Bite off more than you can chew | دست به کار بزرگی زدن، بیش از توان خود کار کردن | بیشتر از توانت کار قبول می کنی. |
| Full plate | مشغول بودن، با یک عالمه مسئولیت | خیلی کار برای انجام دادن داشته باشی. |
| Bite the hand that feeds you | نمک خوردن و نمکدان شکستن، ناسپاسی کردن | به کسی که کمکت کرده بدی کنی. |
| Like two peas in a pod | خیلی شبیه هم بودن، عین هم بودن | خیلی شبیه هم باشید، مثل دوقلوها. |
| Go bananas | دیوانه شدن، عصبی شدن، از کوره در رفتن | عصبانی یا هیجان زده بشی. |
| Nutty as a fruitcake | دیوانه و عجیب، خل و چل | یه آدم عجیب و غریب. |
| Salt away | پول برای آینده جمع کردن، اندوختن | پولاتو پس انداز کنی. |
| Spill the beans | راز (موضوعی) را فاش کردن | یه راز رو بگی. |
| Gravy train | راه آسان برای کسب درآمد، درآمد بادآورده | پول درآوردن آسون. |
| Sugarcoat something | زیباسازی کردن چیزی که زیبا نیست، روکش کردن | یه چیزی رو قشنگتر از چیزی که هست نشون بدی. |
| Pepper someone with questions | سؤالات فراوان پرسیدن، بمباران سوالی کردن | یه عالمه سوال پشت سرهم بپرسی. |
| Bitter pill to swallow | سختیای که باید تحمل کرد | یه حقیقت تلخ رو قبول کنی. |
| Eat your words | سخن خود را پس گرفتن، حرف خود را قورت دادن | حرفتو پس بگیری چون اشتباه کردی. |
| One man’s meat is another man’s poison | سلیقهها فرق میکند، یکی را سود، دیگری را زیان | چیزی که واسه یکی خوبه، ممکنه واسه یکی دیگه بد باشه. |
| To milk it | سوء استفاده کردن، بهرهکشی | از یه موقعیت سوء استفاده کنی. |
| Tough cookie | شخص سرسخت، آدم محکم | کسی که قویه و میتونه با مشکلات کنار بیاد. |
| Sweeten the pot | شرایط را بهتر کردن، شیرین کردن | پیشنهاد بهتری بدی. |
| Egg on your face | شرمنده شدن، آبرو رفتن | وقتی یه کار احمقانه انجام دادی و ضایع شدی. |
| Stew in one’s own juice | عواقب کار خود را متحمل شدن، در آتش خود سوختن | نتیجه کار خودتو ببینی. |
| Out to lunch | غافل بودن، بیتوجه بودن | حواست پرت باشه و ندونی دور و برت چه خبره. |
| Use your noodle | فکر کردن، عقلت را به کار انداختن | فکر کن! |
| Like apples and oranges | قابل مقایسه نیستند، زمین تا آسمان فرق دارد | زمین تا آسمون فرق دارن. |
| Cherry on top | بهترین قسمت یک موضوع، اوج لذت | بهترین قسمت یه چیز. |
| Hard nut to crack | کار سخت، معضل، مشکل بزرگ | یه مشکل خیلی سخت. |
| To have bigger fish to fry | کارهای مهمتری برای انجام دادن داشتن | کارای مهمتری داری که باید انجام بدی. |
| The icing on the cake | مکمل زیبایی، قشنگی دوچندان | یه چیز خیلی خوب که یه چیز خوب رو بهتر میکنه. |
| Bring home the bacon | کسب درآمد کردن، نانآور بودن | پول دربیاری، مخصوصا واسه خونواده. |
| Mince words | کلام را نرم کردن، محافظهکاری کردن | رک حرف نزنی و یه کم با احتیاط حرف بزنی. |
| Chew the fat | گپ زدن، گپ و گفت دوستانه | با دوستات گپ بزنی. |
| Warm as toast | گرم و راحت، گرم و نرم | خیلی گرم و راحت. |
| Fish out of water | کسی که در شرایط نرمال خودش نیست | توی یه موقعیت عجیب بودن. |
| To have a lot on one’s plate | مشغله زیاد داشتن، سرش شلوغ بودن | خیلی کار برای انجام دادن داشته باشی. |
| Vanilla | معمولی، ساده | ساده و معمولی. |
| Hot potato | موضوع داغ، مسئله جنجالی | یه موضوع که خیلی بحث داره. |
| Under the weather | ناخوش احوال، مریض | مریض باشی. |
| Bread and butter | نان و آب، مایحتاج، منبع درآمد | یه چیزی که زندگیت بهش وابسته است. |
| Proof is in the pudding | نتیجه کار آزمون کار است، عمل، جوهر (موضوع) را نشان میدهد | باید ببینی آخرش چی میشه. |
| Apple of my eye | نور چشم، عزیزدردانه | کسی که خیلی دوستش داری. |
| Have your cake and eat it too | هم خر و هم خرما را داشتن، همه چیز را با هم خواستن | همهچی رو با هم بخوای! |
| Put all your eggs in one basket | ریسک کردن، همه چیز را به خطر انداختن | همه چیزتو یه جا بذاری! |
اصطلاحات مربوط به طعم و مزه
یه سری کلمه خوشمزه هم واسه توصیف مزه ها داریم:
- Salty: شور
- Sweet: شیرین
- Sour: ترش
- Bitter: تلخ
- Spicy: تند
- Savory: خوشطعم
- Tangy: تند و تیز
- Rich: پرچرب
- Bland: بیمزه
- Zesty: پرادویه
- Mouthwatering: آب دهن آدمو راه میندازه!
اصطلاحات مربوط به آشپزی
حالا بریم سراغ اصطلاحاتی که تو آشپزخونه به کار میاد:
- To grill: کباب کردن
- To bake: توی فر پختن
- To roast: بریون کردن
- To fry: سرخ کردن
- To sauté: تفت دادن
- To simmer: آروم جوشوندن
- To boil: جوشوندن
- To whisk: هم زدن
- To chop: خرد کردن
- To dice: نگینی خرد کردن
- To mince: ریز خرد کردن
- To marinate: مزه دار کردن
جمع بندی
یادگیری اصطلاحات مربوط به غذا، انگلیسی رو خیلی باحال تر میکنه! با این اصطلاحات میتونی مثل یه انگلیسی زبون واقعی حرف بزنی و کلی هم خوش بگذرونی. موسسه زبان پارسا هم کلی دوره داره که میتونی انگلیسی رو خیلی حرفه ای تر یاد بگیری. پس منتظر چی هستی؟ همین الان شروع کن!
موسسه زبان پارسا منتظرته!
۸۰ اصطلاح غذایی جذاب در زبان انگلیسی با ترجمه فارسی!
غذا فقط یه نیاز نیست، یه فرهنگه! تو دنیای انگلیسی هم کلی اصطلاح باحال راجع به غذا وجود داره که زبون رو شیرین تر میکنه. بیا با هم تو این دنیای خوشمزه قدم بزنیم و اصطلاحاتی که از دنیای غذا الهام گرفتن رو یاد بگیریم.
اصطلاحات انگلیسی درباره غذا, یادگیری زبان انگلیسی, موسسه زبان پارسا, آموزش زبان انگلیسی, اصطلاحات غذایی انگلیسی
موسسه زبان پارسا شیراز